اين روزاى كيانا
ادامه مطلب
سلام .
چطورى عشقم نميدونم وقتى اين نوشته هارو ميخونى چند سالته من كجام ………
خوب انشاالله هركجا باشى موفق وشاد وخوشبخت بشى
واست از حال اين روزات بگم چهارشنبه باهم رفتيم خونه عمه ماريا وآخر شب اومديم شما انقدر خوشحال بودى كلى آتيش سوزوندى البته اينو بگم مانى خيلى شمارو اذيت ميكرد ولى شما باهاش خوب بودى الهى برات بميرم كه انقدر مهربانى
مليكا باما اومد شب براخواب بامليكا اومديم بالا پيش شما كلى ذوق كردى روزپنج شنبه بود داشتى بازى ميكردى يهو سرت خورد به كمد وااااااااااااای سرت باد كرده بود وحشتناك طورى كه بابايى فشارش افتاد رفت سرم زد ولى با اون حال به خير گذشت الان سرت يكم زخمه باد داره ولى خداروشكر كه سر شما نشكست واقعا خدا بهمون رحم كرد
جمعه با عمه مامانت قرار دريا داشتين رفتين ديروز كه مامانت داشت تعريف ميكرد ميگفت يك ساعت فقط تو آب موندى وكلى هم رقصيدى حيف كه من نبودم تا ازت عكس بگيرم بذارم
ديشب مامانت نوبت دكتر داشت منم اومدم تاشما فسقلى نگه دارم اونجا هم كلى شيطونى كردى همه عاشقت شده بودن از پس كه باحال نازى
خوب تا بعد بايد برم غذا درست كنم دوباره باعكسات بر ميگردم
فيلا
بوسسسسسس
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




اين روزاى كيانا
ادامه مطلب
