شروع نوشتن
درج درادامه مطلب
سلااااام عسلم
من زن عموى كيانا جون هستم عاشقشم و كيانا شده تموم زندگيمون
گرچه ديره كه شروع كردم به نوشتن بايد از ابتدامينوشتم ولى الان شما يكسال, يك ماه نيميته گرچه تازه كاراى بامزه شما شروع شده ونوشتنشون بيشتر حال ميده
هميشه هرجاكه مارو باهم ميبينن تعجب ميكنن فك ميكنن يا عمه هستم يا خاله
خوب از اين حرفها كه بگذريم شما 1392/4/18بدنيا اومدى همه دوستت دارن با همه خوب ارتباط بر قرار ميكنى
ميخام از روز بدنيا اومدنت بگم چون ابتداى نوشتن هستش از روز تولدت شروع ميكنم
(حدود ساعت چهار بود كه به مادرت زنگ زدم گفت حالش زياد خوب نيست آخه از دوشب قبلش ميگفت دلش درد ميكنه بعد بهم گفت زنگ بزنم به دكتر منم زنگ زدم ودكتر گفت تمام وسيله هارو آماده كنين برين بيمارستان من هم سريع زنگ زدم گفت باشه اومدم خونه مادرجونت اصلامامانت باور نميكرد خلاصه باكلى استرس رفتيم بيمارستان آخه شما قرار بود 28تير بدنيا بياى بعد بسترى شدن مامانت من يكم پيشش موندم وچون هشت نيم شب بود بيمارستان خلوت مامانت رفت اتاق عمل و ما منتظر ………
بابايى گريش گرفته بود ساعت نه شب صداى يه فرشته اومد وبله مارو صدا زدن وشما عشقمو ديدم واى يه دختر سفيد و كمى جغ جغو آخه از لحضه تولدت گرسنت بود وبعد نيم ساعت مامانى هم اومد من شب پيشتون موندم آخه دل كندن ازت خيلى سخت بود دوست نداشتم اصلا بغل كسى بدم تورو خلاصه فرداش مرخص شدى اومديم خونه مادرجون ومن سى پنج روز پيشت بودم خونه ما بهم نزديكه راستى اولين بيرون رفتنت باما بود من عمو شمارو برديم برا آزمايش تيروئيد
اينم از خاطره بدنيا اومدنت تو پست بعدى عكساتو ميزارم
فيلا……
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




شروع نوشتن
درج درادامه مطلب 
